تو مرا باور کن
تو مرا باور کن و به یک دامنه امید که در خاک زمان مدفون است، آبی از عشق اساطیری خود اهدا کن، تا جلایی گبرد رنگ ماتم زده زندگی ام .
من که از دورترین نقطه هستی به تو روی آوردم و برایت هرشب خواب معصومیت ام را به گناه آلودم
من از آن می ترسم دسته گل های سپیدی که برایت چیدم رنگ زردی گیرد ...
من به تو محتاجم تو مرا باور کن تو مرا باور کن ...
من که از دورترین نقطه هستی به تو روی آوردم و برایت هرشب خواب معصومیت ام را به گناه آلودم
من از آن می ترسم دسته گل های سپیدی که برایت چیدم رنگ زردی گیرد ...
من به تو محتاجم تو مرا باور کن تو مرا باور کن ...
+ نوشته شده در ساعت   توسط پرستوی مهاجر
|
