تبليغاتX
کوچ

کوچ

من اینجا بس دلم تنگ است . . .

تو مرا باور کن

تو مرا باور کن و به یک دامنه امید که در خاک زمان مدفون است، آبی از عشق اساطیری خود اهدا کن، تا جلایی گبرد رنگ ماتم زده زندگی ام .
من که از دورترین نقطه هستی به تو روی آوردم و برایت هرشب خواب معصومیت ام را به گناه آلودم
من از آن می ترسم دسته گل های سپیدی که برایت چیدم رنگ زردی گیرد ...
من به تو محتاجم تو مرا باور کن تو مرا باور کن ...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرستوی مهاجر  | 

به نام دوست می گشایم دفتر دل را ...

آغازه
پس از عرض صادقانه ترین سلام ها از ارتفاع بلندترین درودها.
بر خیال گونه هایتان بوسه می نهم و دست های مهربانتان را در باغچه قلبم می کارم.
همراه با نخستین فوج پرستوها که از فلات پیامبران می آیند
و نخستین دسته کبوتران که زادگاهشان ییلاق های زیتون است ...
آمده ام محبوب من! و بالهایم شکستگانند ...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پرستوی مهاجر  |